به نام حضرت دوست
هر انسانی اگر فقط به معنای صوری اشعار حکیم خیام بسنده کند پیامی از خوشگذارانی و بی توجهی به اخلاق و بی اعتقادی را خواهد گرفت و حتی در بسیاری از موارد اندیشه های کفرآمیز نیز به وی نسبت داده شده است در حالیکه معنای عمیق اشعار خیام نیاز به تعمق و شاید رمز گشایی دارد .
با توجه به اینکه هر اندیشه ای و هر فلسفه ای در روح زمان خود ش باید بررسی نمود باید با فضای سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی آن زمان آشنا شد و در فضای آن زمان به مفهوم و پیام واقعی حکیم عمر خیام پی برد .
خیام جهان دیگر را نفی نمی کند بلکه اعتقاد دارد اعتقاد به ارزشهای ثابت مانع قدرت خلاقیت و پویایی انسان می شود به نوعی در انسان موجی از نیار و حرص را بوجود می آورد و باعث می شود که از درک لحظه غافل باشد خداوند از خلق جهان و انسان خود را تحسین نموده و انسان نیز باید این جهان متغییر را تحسین نماید و همچون خالق خود که هر لحظه در حال آفرینش به آفرینش و خلاقیت بپردازد واز زندگی و فیض وجود لذت ببرد خلق و آفرینش محصول اراده آزاد است وهر آفرینشی مستلزم ویرانی و هر ویرانی مستلزم شجاعت است در واقع انسان خیام انسانی است شجاع که ویران می کند تا طرحی نو در اندازد
در واقع ما در آنچه که طبیعت بر ما حکم می کند در پس جبریم ولی در انتخاب و شیوه نگرش آزاد هستیم محصور شدن در پیوستار تولد و مرگ جبر است اما در طول این حرکت اراده و انتخاب ما حرف اول را می زند اراده و انتخاب نیاز به آگاهی دارد و آگاه بودن و هوشیار بودن نهایت هر اندیشه و مکتب آزاده ای است انسانی که در لحظه حضور داشته باشد آگاه است هوشیار است واین انسان مسولیت پذیر خواهد بود بر مبنای پاداش و تنیه که می دانیم مراحل اولیه رشد اخلاقی ( کهلبرگ ) است عمل نمی کند انسان مورد نظر خیام انسانی است که به سطح بالای اخلاق رسیده است برای بهشت و جهنم اخلاق را رعایت نمی کند در او اصول اخلاقی نهادینه شده است منبع کنترل در انسان خیام درونی است به آرمانهای تثبیت شده خارج از انسان اعتقاد ندارد .
و خلاف آنچه که می گویند انسان خیام میل به هیچ گرایی ندارد انسان خیام خودش را دوست دارد زندگی را رنج نمی بیند آن را باری بر دوش خود احساس نمی کند بلکه آن را رحمت حق می داند وی معتقد است رنج کشیدن باعث تطهیر انسان می شود مثل قطره که وقتی در صدف حبس می شود مروارید می شود در واقع ریشه های وجود گرایی و حتی معنا درمانی را در اندیشه های خیام می توان جستجو نمود .
انسان خیام انسانی اجتماعی و برون گراست بطور مکرر انسان را دعوت نموده که از پوسته خود خارج شوند و در دشت و چمن بچرخند و تعامل داشته باشند عزلت گزینی را نمی پسند چرا که پویایی افکار را در خارج شدن از پوسته خود می داند .
جستجودر اندیشه های خیام نشان می دهد که وی بیشتر تمایل به اندیشه های ارسطو بوده است و از اندیشه های مطلق افلاطون دوری می نموده و در کل نسبی گرا بوده است با جزم اندیشی مخالف بوده و تعصب اندیشه و زمانه را رد می نماید و در جای که می گویید بانگ برآید که راه نه این است و نه آن شاید منظور تفکیک امور به سفید یا سیاه یا خوب یا بد باشد به نوعی پیام حکیم خیام این است راه های دیگر نیز وجود دارد یا به عبارتی بین رنگ سفید و سیاه رنگهای دیگر نیز موجود می باشد و میتوان نگاهی خارج از تعصب و التقاطی داشت .
انسان خیام شور زندگی و شور مرگ را می پذیرد ودر کنارش نهاد را نیز می پذیرد و به خودباوری میرسد و در نهایت شهامت به ما میگوید که پذیرش هر آنچه که در ما هست بهترین کار است و با نور عقل و دل خود تاریکترین قسمتهای وجود خود را می کاود و روشن می کند و هراس از مرگ و شور زندگی را همراه با لذت بردن است کتمان نمی کند .
البته توجه بفرمایید انسان خیام از سطوح اخلاقی بسیار غنی برخوردار است صاحب اراده ،خلاق ، آگاه ، مسولیت پذیر می باشد انسانی انعطاف پذیر و عاری از هر تعصب انسانی که زندگی را و گوهر وجودی خود را درک نموده تعریف لذت و خوشی و زندگی به معنای عام و خاص کلمه در چنین انسانی ورای مفهوم آن در افراد عامی می باشد .
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی از کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
در بند سرزلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویباران چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده ست و روزی که گذشت
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از ین دیر فانی در گذریم
با هفت هزارسالگان سر بسریم
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در بزم کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وزخوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورپست ترا
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
عمرت تا کی به خود پرستی گذرد
یا در پی هستی و نیستی گذرد
می نوش که عمری که اجل در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادرزاد
تا کی غم این خورم که دارم یا نه
این عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح پیمانه که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماند بر جای
پیمانه چوشد تهی پر گردد
نظرات () به نام یزدان پاک
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر گل است اندیشه تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمه گلخنی
در واقع شعر فوق از مولانا معنای واقعی شناخت درمانی می باشد و اینکه انسان هر چه هست و هر کاری انجام می دهد ناشی از تفکر اوست حتی احساس ما ناشی از نگاه و طرز فکر ما می باشد ، شناخت به معنای طرز تفکر و در کل فرایند فکر است و شناخت درمانی یعنی درمان فکر از طریق آگاه بودن و شناسایی و ارزیابی این فرایند می باشد در واقع انقلابی جدید در درمان استرس و اضطراب و افسردگی بدون دارو یا دورهای بلند مدت روانکاوی می باشد ، زمان در شناخت درمانی زمان حال می باشد هر آنچه که در گذشته اتفاق افتاده پایان یافته این خود ما هستیم که با افکارمان تصمیم میگیریم که آن را به زمان کنونی تعمیمم بدهیم و یا با تغییر در افکارمان تاثیرش را در زمان فعلی ناچیز نماییم توجه بفرمایید این افکار شما هستند که احساس شما را می سازند اگر احساس اندوه و افسردگی یا گناه و خجالت یا خشم و .... دارید به دنبال شناسایی افکار بوجود آورنده آن باشید .
به مطالب ذیل توجه بفرمایید این مطالب به شما کمک می کند که از دلیل احساس و روحیه خود با خبر شوید و سپس خطاهای شناختی مورد بحث قرار خواهیم داد سپس طرز شناسایی آنها و راهکارهای رهایی از این خطاها توجه بفرمایید در شناخت درمانی نیاز به تمرین حداقل روزی 30 دقیقه می باشد نوشتن افکار اتوماتیک وشناخت ارزیابی منطقی آنها نیاز به زمان و تمرین دارد همانطور که یک ورزشکار برای ورزیده شدن نیاز به ممارست و تلاش دارد بی دلیل نیست که در اسلام یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد ساعت عبادت تلقی شده است .
اندیشه بد ، دشمن انسان و جامعه انسانی است کلمه دشمن از، دش و من ترکیب شده به معنای بد اندیش و ضد من است در واقع اندیشه های منفی ما دشمن ماست و شیطان وجودمان و حال ما را خراب می کند و اندیشه های مثبت حال ما را خوب و سلامت روح و جسم ما را تضمین می کند .
احساس ما ناشی از افکار می باشد حال هریک از احساس و افکار بوجود آورنده آن را بررسی می نماییم :
- معمولا وقتی افسرده و اندوهگین می شویم که فکر کنیم شکست خورده ایم یا چیزی را از دست داده ایم اعم از عشق یا از دست دادن عزیزی یا شغلی یا نرسیدن به هدفی
- احساس گناه ناشی از افکار خود محکوم سازی است ،فکر اینکه کسی را رنجانده اید یا در حد معیار های اخلاقی خود ظاهر نشده اید
- احساس خجالت از این فکر ناشی می شود که می ترسید به خاطر کاری که کرده اید وجهه خود را در برابر دیگران از دست بدهید
- احساس خشم و رنجش و دلخوری از این فکر ناشی میشود که دیگران با شما منصفانه رفتار نکرده اند و از شما سوء استفاده کرده اند
- احساس یاس و ناامیدی با این فکر شروع می شود که زندگی در حد انتظار شما نیست و به اصرار می خواهید وضع به گونه ای دیگر باشد در این مورد ممکن است عملکرد خودتان مطرح باشد (نباید این اشتباه را می کردم ) و گاه عملکرد دیگران (باید به موقع این کار را انجام می داد)یا حوادث خارجی (چرا هر وقت من عجله دارم ترافیک سنگین است )
- اضطراب ، نگرانی ، ترسو هراس شدید زمانی است که شما فکر می کنید حادثه بدی در شرف وقوع می باشد «اگر هواپیما سقوط کند چه خواهم کرد ؟» «اگر در حضور جمع و هنگام سخرانی صحبتم فراموشم شود چه اتفاقی می افتد ؟» یا «ممکن است درد روی سینه من مقدمه حمله قلبی باشد ؟»
- احساس حقارت و ناشایست بودن از مقایسه خود با دیگران است و رسیدن به این فکر و نتیجه که به اندازه آنها با ذوق و جذاب و موفق نیستید .
- احساس تنهایی بر مبنای این تفکر است که چون تنها هستید مورد توجه و به اندازه کافی دوست داشتنی نیستید و احساس تنهایی و ناخشنودی می کنید .
- احساس نومیدی و درماندگی زمانی است که شما فکر می کنید این مشکل ادامه دار است و وضع بهتر نخواهد شد :«افسردگی من تمام نشدنی ست » یا « نمی توانم تحمل کنم » «هرگز نمی توانم شغل خوبی پیدا کنم » یا « همیشه تنها خواهم ماند »
با توجه به مطالب فوق متوجه میشوید مشکل در کجاست ؟
مشکل در افکار است و از آن بدتر که احساس ناشی از همین افکار منفی را عین واقعیت می دانیم در حالیکه اصولاخیلی از چیزهایی که احساس میکنیم وجود خارجی ندارد و ساخته و پرداخته ذهن و افکار خود ما می باشد البته ما افکار منفی سالم هم داریم تشخیص افکار منفی سالم از ناسالم بسیار مهم است اینکه با موقعیت های به راستی منفی برخورد واقع بینانه داشته باشیم به اندازه ی رهایی از افکار و احساسات مخدوش اهمیت دارد .
احساس رنج و اندوه و خشم طبیعی است ما فراانسان نیستیم همه ما گریه می کنیم و گاهی افسرده می شویم ناراحت و نگران می شویم ولی ادامه مفرط آن که زندگی عادی ما را تحت تاثیر قراردهد منفی غیر سالم تلقی می شود.
ترس سالم انسان را از خطر حفظ می کند ولی اگر به شکل غیر معمول و ناسالم باشد مثل ترس از ماشین یا هواپیما زندگی را مختل می کند این ترسها، ترس های مرضی نامیده می شود.
نگران بودن بد نیست گاهی دلیل توجه به عزیزان است نگرانی یعنی مراقب بودن گوش به زنگ بودن و تامین کننده امنیت انسان است ولی زمانی که شما را دچار تنش و زندگی معمول شما را مختل میکند و به صورت مفرط می شود موجب اضطراب و وحشت و خوف و نا امنی و نارضایتی می شود ، این اضطراب مرضی محسوب می شود .
ناخشنود بودن با خشم متفاوت است ناخشنودی بد نیست لازم است باعث تغییر در شرایط می شود ولی خشم شرایط را بدتر می کند و باعث می شود شما از کوره در بروید و نتوانید خود را کنترل کنید .
افکار منفی سالم امیال را بیان می کند مثل « دوست نداشتم این اتفاق پیش بیاید » افکار منفی ناسالم جملات دستوری دارد « نباید این اتفاق می افتاد » توجه بفرمایید به فشار روانی واسترسی که جمله باید دار در شما به وجود می آورد ،چه کسی عامل این فشار روحی ست ؟ افکار خودمان !!!!!!!!!!!!!!
ما در افکار سالم و معقول عبارت باید و حتما نداریم افکار معقول ما یا سرد است یا گرم ، در افکار سرد ما به ارزیابی و درجه بندی نمی پردازیم ،در افکار سالم گرم ما ارزیابی و درجه بندی می کنیم و به دنبال چرایی و علت احساسمان هستیم .
افکار منفی ناسالم و نا معقول سرد و گرم و داغ دارد ، جملات با «باید و حتما » بیان می شود افکار منفی ناسالم داغ ، جزمی می باشد.
چسبیدن به یک فکر نامعقول موجب ناراحتی می شود شما می توانید ناراحتی خود را برطرف کنید به شرط آنکه افکار نامقول خود را شناسایی کنید ، سرنوشت احساسی خود را در دست بگیرید شما خود باعث ناراحتی خود هستید البته نه صدرصد چون عوامل زیستی و محیطی و یادگیری ها در آن دخیل هستند ولی می توان تا حدودی آنها را کنترل کرد ما با صفتی متولد می شویم که با حیوانات دیگر فرق می کند شاید در احساس با موجودات دیگر مشترک باشیم ولی در در این صفت که همان قدرت تفکر است متفاوت و متمایز هستیم ما این توان را داریم که در موردنحوه تفکر و شناخت خود فکر کنیم (فرا شناخت )استدلال کنیم و فلسفه سازی کنیم این شانس بزرگی ست !
ما می توانیم رفتار و افکارمان را مرور کنیم که دوباره خطایی را تکرار نکنیم که اسیر عادت و افکار قالبی خود نشویم می توانیم قضاوت کنیم درستی و نادرستی افکارمان و رفتارمان را بیابیم تغییر کنیم هم در باور و هم در احساس و هم رفتار این معنای واقعی آزادی و اختیار انسان است .
جمود فکری و رکود فکری و عدم تغییر و تکرار یعنی مرگ تدریجی و گذر عمر، ما یک بار فرصت زندگی داریم و زندگی یعنی نو شدن پی در پی ، تازه شدن نه اسیر عادت و تکرار و تکرار ......
«درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند مابقی یک سال را نود سال تکرار می کنند »
ادامه دارد ..........
نظرات ()آنچه مرا به نوشتن این مطلب وا داشت دیدن ازدواج هایی با عشق های آتشین و پرشور و خاموشی ناگهانی آن حداکثر تا دو سال و نهایت در بیشتر موارد جدایی با نفرت و کینه!!!!!!!!!!
و این سوال همواره ذهنمان را آزار می دهد که چرا اینقدر زود به پایان رسیدند ؟
به نظر میرسد این مشکل دو جنبه داشته باشد یکی عدم آگاهی فردی از احساساتمان و و دیگری عدم آگاهی از احساسات دیگران پس نگاه و بررسی این مشکل یک جنبه ی فردی شامل درک دیدگاه خود و یک جنبه ی اجتماعی شامل درک دیدگاه دیگران است توجه بفرمایید شناخت خودمان به مراتب سخت تر است !!! چرا؟
زیرا فاصله ی عمیقی ست بین نظر وعمل و بسیاری از ما خلاف نظر و عقیده ی واقعی خود عمل می کنیم و بسیار دچار ناهماهنگی شناختی می شویم که نتیجه ی آن تعارضات روحی و روانی ست .
، شاید بتوان گفت مهمترین تاثیر این ناهماهنگی شناختی در انتخاب همسر نمایان میشود ، بله مهمترین به دلیل آنکه نه تنها نسل فعلی را متاثر می کند بلکه نسل آینده (قربانیان بی گناه ندانم کاریهای ما ) را بیشتر تحت تاثیر قرار می دهدو حتی نسل گذشته را نیز بی نصیب نمی گذارد .
شاید طلاق در بعضی موارد راه حل باشد ولی اثرات مخرب آن را در فرزندان نمی توان نادیده گرفت این تاثیر تا حدی ست که طبق تحقیقات انجام شده کودکانی که والدین خود را از دست می دهند کمتر آسیب می بینند شاید به این دلیل که مرگ را ناخواسته می دانند ولی طلاق را دلیل عدم علاقه والدین به خود می دانند .
با توجه به اینکه پیشگری بهتر از درمان است جا دارد که تلاش بی وقفه ای داشته باشیم برای آگاهی هر چه بیشتر نسل جوان در رابطه با ازدواج ، قدیمی ها می گفتند :ازدواج لباس تن نیست که قابل تعویض باشد ،از هر منظر به آن نگاه کنیم بسیار سنجیده و درست بوده باید قبل از ازدواج دقت نمود :
آیا واقعا عاشق هستید ؟
عشق چیست ؟
آیا شباهت عاملی برای دوستی و ازدواج است ؟
رابطه ی بین عزت نفس و دلبستگی و اثرات عشق بر عزت نفس چیست ؟
عشق به عنوان اسناد غلط هیجانی چیست ؟
از سوال اول شروع میکنیم آیا واقعا عاشق هستید ؟
در مرحله ای از یک رابطه ، افراد اغلب از خودشان سوالاتی در رابطه با عشق رابطه جنسی و ازدواج می پرسند .ممکن است برای شما سودمند باشد که بدانید روانشناسان اجتماعی درباره ی این موضوع ها چه چیزهایی کشف کرده اند :
- عشق یا فقط برانگیختگی ؟
وقتی کنار کسی هستید که برای شما جاذبه دارد ، بسیار آسان است که انواع مختلفی از حالت های برانگیختگی را با احساس عشق اشتباه بگیرید .
روانشناس اجتماعی هاتفیلد یک زمانی گفته است که مردم اغلب به شهوت می افتند و احساس خود را عشق تعبیر می کنند .
بطور کلی ، تحقیق درباره ی اسناد غلط عاطفی نشان می دهد که برانگیختگی فیزیولوژیکی همراه با تهییج عمومی ،ترس ، شادمانی و حتی خشم می تواند به این صورت برچسب غلط بخورد .
اگر شما نسبت به کسی احساس خوبی دارید و موجی از هیجان را در خود احساس می کنید بطور خودکار فرض نکنید که دیوانه وار به دام عشق افتاده اید نفس عمیقی بکشید و تبیین های دیگر را برای احساسات خود در نظر بگیرید .
- درباره ی طرف خود مطلع و آگاه باشید
لزومی ندارد که برای شناخت هر دوست ، عاشق یا همسر بالقوه ی خود پرسشنامه ای اجرا کنید ، اما سعی کنید هر چه بیشتر درباره ی او بدانید .
هنگام تعامل با او به جزییات شخصی و رفتاری او توجه کنید ، اگر یک موضوع خاصی اهمیت ویژه ای برای شما دارد ( مثلا دین ،سیاست ، سقط جنین ، داشتن فرزند ، آزادی زنان ، رابطه جنسی )ضروری است که هر گونه ناهمسازی و ناهمخوانی را در همان آغاز روابط کشف کنید مهم نیست که پرسیدن درباره ی این مطالب چقدر دشوار است مهم کشف و دانستن آن است .
- بدانید که منظور شما (و شخص دیگر ) از عاشق شدن چیست
انواع عشق را مطالعه کنید (عشق آتشین ، عشق مشفقانه ،عشق ابلهانه ،عشق تو خالی، عشق رمانتیک ،دوست داشتن و عشق تمام عیار )و آگاهانه دقت کنید که وقتی هر کدام از شما می گویید دوستت دارم منظور کدام عشق است اگر هر کدام از شما تعاریف متفاوتی از عشق دارید یا باور هایتان از عشق متفاوت باشد هر دو نیاز دارید تا این اطلاعات را ارزیابی کنید و در باره ی اینکه چه تفاوت و ناهمسازی میان شماست و چه اثری در دراز مدت خواهد داشت بیشتر فکر کنید
- درباره خود و شریک زندگیتان برحسب عشق مشفقانه بیندشید
لحظه ای عشق آتشین خود را کنار بگذارید و سعی کنید خود را در ارتباط با طرف خود در حال تعامل های دوستانه بدون احساس عاشقانه یا روابط جنسی تصور کنید ، آیا باز هم علایق مشترک دارید ؟
آیا از گذراندن وقت با هم مثل پیاده روی ، مسافرت ، باغبانی یا هر چیز دیگر لذت می برید ؟
اگر اینطور است شما دو نفرشانس به مراتب بیشتری برای ساختن یک رابطه پایدار دارید تا کسانی که احساسات آنها اسااسا منحصر به عشق آتشین است .
در باره انواع عشق و شیوه های دلبستگی و سبک های دلبستگی در روز های آینده بیشتر توضیح خواهم داد .
با آرزوی داشتن جامعه ای به معنای واقعی کلمه انسان و انسان پرور .
نظرات ()زندگی در جریان است و ما هر لحظه با بحرانی روبرو هستیم بحران به معنای آن است که ما هم می توانیم شکست بخوریم و هم می توانیم سربلند باشیم و این بستگی به نوع برخورد ما با بحران دارد هر تغییری انطباقی را می طلبد این انطباق از دوران جنینی شروع می شود و تا نهایت همراه ماست اگر انطباق و سازش به صورت مطلوب نباشد شخص دچار نوروز و یا سایکوتیک میشود بیماری های روانی بهایی ست که ما در مقابل بی تمدنی و عدم وجود ارتباط صحیح با واقعیت و دیگران پرداخت می نماییم . ( اگر مبنای زیست شناسی نداشته باشد)
برای بقا و برای داشتن زندگی سالم و اجتباب از روان رنجوری باید آگاه بود که در هر دوران زندگی چه بحران هایی وجود دارد تا در آنها تثبیت نشویم ودر نهایت به عنوان یک مادر و پدر و مربی به کودکان و نوجوانان کمک کنیم که به تکلیف هر بحران برسند ، به عبارتی راه افراط و تفریط را نرویم به تعادل برسیم و بتوانیم به سلامت روانی برسیم ، گذر متعادل از بعضی از این دورانها در اختیار ما نیست و محیط بیرونی و نوع برخورد مراقبین یا والدین ما در گذر صحیح از این بحران ها نقش اساسی ایفا می کند ، ولی در مراحلی و شرایطی ما می توانیم با انتخاب هایی که بر پایه و اساس آگاهی و شناخت با فعالیتی هدفمند ( اراده ) و با پذیرفتن مسًولیت انتخاب هایمان از این مراحل به زیبایی عبور کنیم .
یکی از نظریه های جالب توجه نطریه اریکسون در رابطه با زندگی ست که تمامی گستره ی زندگی را در بر میگیرد و به عبارتی عمر نگر است :
1-مرحله اعتماد در برابر بی اعتمادی (تولد تا 1 سالگی )
2- مرحله استقلال در برابر شرم وشک (1 تا3 سالگی )
3- مرحله ابتکار در برابر احساس گناه (3 تا 6 سالگی )
4- مرحله سازندگی در برابر احساس حقارت (6 تا 11 سالگی )
5 مرحله هویت در برابر سردرگمی نقش ( نوجوانی )
6-مرحله صمیمیت در برابر انزوا طلبی ( جوانی )
7- مرحله زایندگی در برابر رکود (میانسالی )
8-مرحله انسجام در برابر ناامیدی (پیری )
آنچه در این هشت مرحله مرحله گذر است یکی مرحله نوجوانی است که تکلیف اصلی آن یافتن نقش اجنماعی و هویت اجتماعی و وفاداری و احساس تعهد به آن است .
تکلیف اصلی دوره ی بزرگسالی عشق و صمیمیت است .
و اما در رابطه با میانسالی که کمتر گفتگو می شود نیمه راهی از از زندگی که راهی زیادی را رفته ایم و کمی از سفر زندگی باقی ست چرا کم با آنکه نیمی از راه است ؟
زیرا از نظر زیستی در سراشیبی و به سوی پیری حرکت میکنیم بطور طبیعی بدن کارکرد مطلوب گذشته را ندارد و انسان با بیماری های خاص سن خود روبروست اگر ما آگاهی زیادی از این داشته باشیم که در یک زمان نا معلومی باید بمیریم دچار اضطراب وجودی میشویم یعنی هستی مستلزم نیستی ست که 40 سالگی به بعد بوجود می آید ، بنا بر گفته ی یونگ میانسالی بحران شخصیت است که در آن تغییرات عمده ای در شخصیت روی می دهد .
گذر از نیمه ی زندگی را به عنوان یک زن می نویسم نه آنکه بخواهم از تمایز دو جنس سخن برانم که به عنوان زنی که در میانسالی قرار گرفته ام می نویسم .
وقتی زنی به نیمه راه زندگی میرسد از تجربه هایی که برای او خردمندی به ارمغان آورده است از زمان و از اطرافیان سپاسگزار است اما خو گرفتن به تغییرات فیزیکی که در جسمش به وقوع می پیونند برایش هنوز دشوار است نه تنها تغییرات فیزیکی که هیجانی و روانی همه دست به دست هم می دهند و مجموعه ای از افکار پریشان را برای شخص می سازد در این راستا ارزش های فرهنگی و جامعه بسیار مهم است زمانی به زن فقط به عنوان وسیله ای برای تولید مثل و بقای نسل نگاه میکردند ارزش زن توانایی تولید مثل بود و بعد از اینکه این توان را از دست می داد به خط پایان میرسید ،در جوامعی ارزش جوانی ست و زیباییو چه بسیار افرادی که برای فرار از این تغییرات به عمل های جراحی سخت تن میدهند شاید به نوعی معامله خردمندی و جوانی !!!!!!
درست که ما از نگاه جامعه تآثیر میگیریم ولی به نظر من مهم نگاه خودمان است همیشه نظر اکثریت درست نیست و در نتیجه
همیشه هم هنجار ها درست نیست وبا توجه به اینکه بسیاری از حرکت های فرهنگی و اجتماعی در زمان خود نوعی هنجارشکنی بوده ارزش یک زن به زایش و زیبایی و جوانی نیست ارزش نه تنها زن که هر انسانی به میزان خرد و شعور و همدلی و سودمندی او برای جامعه است باید از سقف های شیشه ای گذشت .
هر شکن صورت هر تار موی سپید حاصل شکست ها و موفقیت ها اشک ها و لبخند ها سقوط ها صعود ها تشویش ها و....این دغدغه ها همراه با استقلال فرزندان ( سندرم آشیانه ی خالی )و تغییر شکل وظایف و جایگاه جدید برای شخص کم و بیش غریب است .
گاه از خود می پرسی آیا این پایان راه است ؟
آیا من در برابر رکود قرار گرفتم ؟
حاصل از این همه تلاش چه بود ؟
اگر راه برگشت بود باز هم چنین رفتار میکردم ؟
درست عمل کردم یا ......؟
هزاران سوال و سوال در واقع نوعی ارزیابی از گذشته تا اکنون ، در واقع میانسالی مرحله ارزیابی های مکرر است هر چند که این ارزیابی باید در تمام مراحل زندگی باشد اگر ما هر روز از رفتار و اعمال خود یک ارزیابی داشته باشیم در صورت کمی انحراف سریع می توانیم خود را به خط پایه باز گردانیم البته نه به سطر اول چرا که ما هر لحظه در حال شدن و حرکت هستیم با توجه به فاکتور آگاهی و شناخت از وضع موجود و تغییر در آن به سطر بالا میرویم شاید بتوان گفت حرکت حلزونی داریم امکان جبران داریم ولی وقتی کوهی از اعمال بر دوشمان سنگینی می کند و توان گذشته را نداریم چه باید کرد ؟
باز هم در چنین شرایطی فکر میکنم باید با وجود واقعی خودمان روبرو شویم و ودمان را درک کنیم و بپذیریم با تمام کمی ها و کاستی ها و گذشته را بدون اندوه قبول کنیم تجربه ای بوده برای رسیدن به این نقطه ، همیشه آگاه باشیم که زمان حال کاملا در اختیار ماست به نظر من در لحظه زندگی کردن مهمترین تکلیف در تمام گستره ی عمر است .
چرخه های زندگی یکی پس از دیگری اتفاق می افتد به گفته ای دانیال لوینسون ما باید در خلال این دوره ها آنچه را که روی داده است و آنچه را که پیش روی ماست مورد ارزیابی قرار دهیم .
ما به گذشته به ساختار شکوفای زندگی در اوایل زندگی می اندیشیم و به سوی ساختن مدخلی برای ورود به زندگی میانسالی گام بر میداریم ما مرتفع ترین قسمت زندگی ایستاده ایم دو افق در برابر ما قرار دارد افقی سراسر زایندگی و شکوفایی و جاودانگی و افقی دیگر سراسر رکود و افسوس حق انتخاب دارید نگاه شما به کجاست ؟ شاید باید چشمها را شست جور دیگر باید دید !!!
جاودانگی و زایندگی مستلزم نگاهی دیگر است اندیشه ای نو به فکر دیگران بودن هدایت نسل آینده باقی گذاشتن اثری از خود برای نسل آینده انتقال تجربه های تلخ و شیرین به نسل بعدی به منظور تکامل بهتر نسل بشر از جنبه های فیزیکی و روانی و اجتماعی و فرهنگی ،و این اعتقاد راسخ که در صورت محرومیت من از زندگی ، زندگی باز هم خوب و ارزشمند است (اعتقاد فرهنگ گونه )اگر ما غیر از این فکر کنیم و این جهانبینی انسان دوستانه را نداشته باشیم به پیشرفت یشریت هیچ امیدی نمی توان داشت به بیانی دیگر زندگی یک زن خردمند فقط دوستان و خویشاوندان نیست بلکه وسعتی ست بیکران از نسل آینده با نودهای از شجاعت و مسًولیت پذیری و انتقال ارزشها .
خواه این سال ها طوفان باشد یا تند باد اغلب انسان را متوجه درون خود میکند و انسان روی معنای زندگی تمرکز می کند اگر
ما معنای زندگی را از دست بدهیم دچار مشکل می شویم یک وجود مهمی از انسان وجود معنوی و غیر مادی او می باشد زنی که برای خود معنایی پیدا کند انسان از خود فرا رونده نامیده می شود این زن آزادی انتخاب دارد معنای مناسبی برای زندگی یافته است از توجه به خود فراتر رفته به دیگران قکر میکند و در سطح اخلاقی پس قراردادی به عدالت می اندیشد، توانایی ایثار دارد در قله ی هرم مازلو قرار میگیرد و گشتالتهای ناتمام زندگی خود را تمام میکند از وضعیت ناتمام خارج می شود و دیگران را سرزنش نمی کند و شما فرد بالغی را می بینید که مسًولیت خویشتن را می پذیرد
درواقع زندگی یک زن در چرخه های زنانه ی و زایمان و یاًسگی خلاصه نشده و یا در حفظ جوانی و زیبایی و مورد تایید قرار گرفتن از طرف دیگران نیست در واقع زندگی صحنه تبلور خویشتن و شخصیت انسان است و ما نباید خود را برای کارهایی که انجام داده ایم یا نداده ایم سرزنش کنیم و دچار ناکامی شویم ما اکنون و اینجا در نقطه اوج زندگی ایستاده ایم پس برای آنچه هست و باید باشد تلاش کنیم می توان از اسارت های فکری رها شد و رفت تا چشمه ی روشنایی و دستها و چشمها و قلبها را روشنی بخشید با سهراب زمزمه کنیم :
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است
آب در یک فدمی ست
روشنی را بچشیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
نظرات ()
در یک فرایند پیچیده و بسیار حیرت انگیز زندگی انسان شکل میگیرد از نقطه ی کوچکتر از نقطه ی آخر این پاراگراف داستان زندگی من وشما و هزاران انسان دیگر شروع می شود .
در جدال برای بارور شدن تخمک جنسیت ما مشخص میشود و شاید بتوان گفت جنسیت همواره برای بشر مهمترین بخش زندگی بوده چرا که با آن زندگی شخص شکل می گیرد ، نام ، نوع پوشش ،نقش های اجتماعی و.....
حتی در این قرن و حتی در جوامع صنعتی و پیشرفته هنوز تمایزو تفاوت های جنسیتی را آشکارا نظاره می کنیم .
گشتی درسیر تحول و رشد جنسی انسان برای درک بهتر مطلب حایز اهمیت است .
واقعا چگونه ما به چنین درکی از جنسیت خود می رسیم ؟
تا قبل از دو سالگی کودک هیچ برداشتی از دختر و پسر بودن ندارد وقتی به دوسالگی میرسد از وجود دخترها و پسرها آگاه می شود و تفاوت فیزیکی پدر و مادر را درک می کنند رفته رفته می فهمند که لباس و رفتار مردانه و زنانه کدام است و به تدریج از نقشهای سنخی نیز آگاه می شوند بطور مثال اگر کسی کامیون براند و در تیم آتش نشانی باشد قطعا مرد است اگر کسی ظرف بشوید و غذا بپزد قاعدتا زن است .
در سه سالگی اسباب بازی های سنی جنسیتی (عروسک ، ماشین ) را انتخاب می کند و نقش های سنخی ( پرستار در برابر پزشک ) را ایفا می کنند ، در این سن در انتخاب اسباب بازی و نقش های مرتبط با جنس جا به جایی زیادی دیده می شود پسرها همان قدر با عروسک راحت بازی می کنند که دخترها بازی می کنند .
با رسیدن به پنج سالگی این موقعیت معمولا تغییر می کند پسری که دوست دارد لباس دخترانه بپوشد و لباس بر تن عروسک کند و دختری که دوست دارد لباس پسرانه بپوشد و با تفنگ بازی کند از سوی خانواده مورد انتقاد قرار می گیرد پسرها وانمود می کنند سوپرمن و هیولا هستند و دخترها پرنسس یا راهبه هستند .
تفاوت های جنسی در بازی نیز آشکار می شود ، پسرها نقش های بیرون از خانه را بازی می کنند و از فضای فیزیکی بیشتری سود می برند در بازی های پر سر و صدا و زد و خورد شرکت می کنند ، دخترها بیشتر در نقش های که جنبه ی کمکی و پرورشی دارند مثا نظافت ، بچه داری و .....در این سن هنوز هر دو جنس در موقع بازی خیلی با هم مخلوط می شوند گرچه رجحان همبازی هم جنس رفته رفته آشکار می شود .
در سن هفت سالگی به احساس ثبات جنسیتی دست می یابند یعنی اینکه به کدام جنس تعلق دارند و جنس آنان در طول زندگی ثابت می ماند( دقیقا مثل ثبات شی در دوساگی )ولی انعطاف پذیری در نقش جنسیتی را دارند !!!!
بله توان انعطاف پذیری نقش جنسی را دارند بین هویت جنسی و نقش پذیری جنسی تفاوت بسیاری ست ، هویت جنسی به برداشت شخص از زن یا مرد بودن خود است که طبیعت و نهاد در انسان گذاشته و انسان در آن دخل و تصرفی ندارد ولی نقش جنسیتی فراگیری آن دسته از خصوصیات و رفتارهایی ست که فرهنگ هر جامعه برای زنان و مردان مناسب می داند بنابراین نقش آموزی جنسی ساخته فرهنگ هر جامعه است طبق نظریه ساندار بم در طرحواره ی جنسی کودک یاد میگیرد با عدسی های جنسیتی اکتسابی از فرهنگی که رشد نموده دنیا را ببیند .
آنچه مسلم است باورهای جنسی هر جامعه ای متفاوت است و تاثیر عمیقی بر بازی ، حافظه ، خصایص ،سلایق ، انتخابها ، و کل زندگی ما دارد ، ما با یک سری کلیشه های جنسیتی رشد می کنیم و زندگی می کنیم ، کلیشه ها چارچوب هایی که دخترها و پسرها و زنان و مردان در یک چارچوب بافت فرهنگی ای که در آن زندگی می کنند باید به آن شبیه باشند .
کلیشه ها مشکلات بیشماری به همراه دارند :
- توصیف نادرستی از دختر و پسر دارند مثلا این ادعا که همه ی پسرها درشت تر و قوی تر از دخترها هستند یا دخترها ظریف تر از پسرها درست نیست و مورد نقض بسیار دارد
- محدوده ی تعریفی که دختر یا پسر را ارایه می دهد بسیار بسته است افرادی که در این محدوده قرار نمی گیرند صرفا چون با دیگران فرق دارند مورد انتقاد قرار می گیرند
- کلیشه سبب تداوم خصوصیات قراردادی می شود که بسیاری از آنها مطلوب نمی باشد این ادعا که پسرهای واقعی قوی و پرخاشگرند ولی دخترها غیرفعال وآرام هستند و دعوا نمی کنند مشکلات زیادی به همراه دارد ممکن است پسرها خیلی به قدرت فیزیکی خود متکی شوند و دخترها در غیر فعال بودن راه افراط بروند بطوریکه جامعه ای ایجاد شود که دچار انباشتگی مردان متخاصم و زنانی غیر فعال و منفعل شود مشکل دیگر مثل حساسیت و هیجان پذیری زنان که زنان ملزم به بیان آن و مردان ملزم به واپس رانی آن هستند ، زنان را در معرض آسیب قرار می دهد و زندگی مشترک آنها را آشفته و مردان را از توانایی فهمیدن دلیل آشفتگی همسرانشان محروم می سازد و در نتیجه مردان و زنان نخواهند توانست دوست و همراه واقعی یکدیگر باشند
- کلیشه ها سبب محدود شدن نقش ها می شود اگر قرار باشد زنان نان آور باشند که اکثرا هستند پس مردان باید به خانه داری و پرستاری بچه مشغول شوند ، کلیشه ها سبب محدود شدن دامنه مشاغل و حرفه های دسترسی پذیر برای مردان و زنان می شود ، مردان می توانند پرستاران وبی شوند و معلم مرد در مدارس ابتدایی که به شدت هم مورد نیاز است و زنان مهندسان و دانشمندان ورزیده ای می توانند باشند .
مساله ی مهم برای کودکان آن است که به نحوی پرورش یابند که به دور از کلیشه ها بتوانند آزادانه حرفه ی خود را انتخاب کنند هرچند مفاهیم مربوط به نقش جنسیتی به آهستگی در حال تغییر است و ظاهرا تکوین آن آغاز شده ، آمیختن تدریجی صفات و نقش های مذکر و مونث و ایجاد آندروژنی ( مذکر و مونث در یک قالب ) است .
صفات مذکر بر اثبات وجود تاکید دارد :رهبری ،سلطه ، استقلال ، رقابت جویی و فردیت
صفات مونث بر یکپارچگی تاکید دارد :همدردی ، محبت و تفاهم .
کودکانی که نه ویژگی های جنس مذکر و نه مونث را داشته باشند نامتمایز خوانده میشوند نه دارای یکپارچگی هستند و نه اثبات .
و اما کودکان آندروژنی هم از میزان بالای اثبات وجود و هم یکپارچگی برخوردارند یعنی هم صفات مذکر و هم مونث .
بنابراین طبقه بندی نقش های سنخی جنسیتی چهار گروه را شامال می شود :
مردانه – زنانه – متمایز – آندروژنوس
اثبات وجود بالا باشد و یکپارچگی پایین ( مردانه ) یکپارچگی بالا باشد و اثبات وجود پایین (زنانه ) نه اثبات وجود داشته باشد و نه یکپارچگی ( نامتمایز ) هم یکپارچگی بالا و هم اثبات وجود (آندروژنی )افراد آندرژنی از لحاظ نقش ، فاقد سنخ بندی جنسیتی هستند هر چند از لحاظ فیزیکی مشخصا مرد یا زن هستند آنها رفتارشان را با موقعیت سازش می دهند و خود را با تعاریف فرهنگی مرد و زن محدود نمی کنند جنسیت خود را کاملا قبول دارند و نقش خود را یک انسان می دانند بسیار دیده می شود چه بسیار زنانی که به عنوان حمایت از حقوق زنان جنسیت خود را نادیده میگیرند و گمان می برند با حل شدن در هویت و نقش جنسیتی مردانه معنا می یابند و به خود معنا میدهند که در نهایت دچار مشکلات روحی و ناهماهنگی های شناختی می شوند ، زن آندروژنی در عین حال که از مراقبت کودک و کارهای منزل احساس خوبی دارد از تعویض روغن ماشین خود یا بنزین زدن یا مشاغل سخت احساس ناراحتی نمی کند ، مرد آندروژنی نیز از مراقبت و نگهداری کودک . انجام امور منزل احساس ناراحتی نمی کند .
ما در جهانی زندگی میکنیم که فکر میکنم سخت ترین کار رسیدن به تعادل است با توجه به مطالب فوق به خصوص رسیدن به تعادل جنسیتی سخترین تلاش نه فقط برای خودمان که برای پرورش نسل آینده است و این مهم امکان پذیر نیست مگر با آگاه سازی به خصوص مادران که همواره قلب تپنده ی جامعه هستند و همواره مخاطب اصلی رسانه ها اعم از غربی و شرقی ، سیاسی و غیر سیاسی ، اخلاقی و غیراخلاقی ، خبری و تبلیغاتی و......
آگاه باشیم و هوشیار که در این بازار شلوغ در این دنیای پر زرق و برق وظیفه ی اصلی ومقدس و خطیر ما پرورش و تربیت انسانهایی به نام واقعی کلمه است فراموش نکنیم زودتر از آنچه فکر می کنیم زمان را از دست می دهیم .
با آرزوی داشتن جامه ای انسان پرور .
نظرات ()
در این لحظه که این متن را می خوانید خوابید یا بیدارید ؟
پرسشی واضح است همه ی ما تفاوت بین خواب و بیداری را می دانیم تفاوت
میان هشیاری و نا هوشیاری.
البته از ناهشیار آگاهی زیادی نداریم و ناهشیار همچنان در طی قرون متمادی در سایه و ابهام قرار گرفته است البته خود هشیار نیز جنبه ی خصوصی دارد چرا که لحظه ای توجه خود را به مطلبی معطوف می کنیم و لحظه ای دیگر غرق اوهام و خیال می شویم در کل هشباری طیف گسترده ای است از یک حواسپرتی ساده تا گم گشتگی و تحریفات ادراکی ناشی از مصرف دارو می تواند باشد .
هیچیک از حالتهای دگرگون هشیاری به اندازه ای هیپنوتیسم بحث انگیز نبوده است ، هیپنوتیسم که زمانی سحر و جادو به حساب می آمد امروزه موضوع بررسی های دقیق علمی قرار گرفته است و همانند سایر حوزه های روانشناختی دارای مجهولات بسیاری است .
در هیپنوتیسم ، کسی که علاقه و آمادگی همکاری دارد (و تنها چنین اشخاصی در اکثر موقعیتها قابل هیپنوتیسم شدن می باشند )بخشی از کنترلی را که بر رفتار خود دارند به هینوتیسم کننده واگذار می کنند و تحریفاتی را در واقعیت می پذیرند .
برای ایجاد چنین حالتی هیپنوتیسم کننده از روشهای مختلفی می تواند استفاده کند می توان از روشهای آرامش دهی استفاده کرد یا حتی در حالت فعالیت شخص را به خواب هیپنوتیسمی برد البته توجه بفرمایید خواب در اینجا جنبه ی استعاره ای ست چون شخص واقعا به خواب نمی رود و همچنان به صدای هیپنوتیسم کننده گوش می دهد به عنوان مثال در تحقیقی از هیپنوتیسم شدگان خواسته شد با دوچرخه های ثابت آزمایشگاهی رکاب بزنند و در همان حال افزایش نیرو به آنان تلقین شد این آزمودنیها به اندازه ی کسانی که به شیوه ی آرمیدگی هیپنوتیسم شده بودند پاسخدهی مثبت داشتند .
تغییرات زیر از مشخصات حالت هیپنوتیسم است :
- برنامه ریزی متوقف می شود و شخص مایل نیست خودش کاری انجام دهد و منتظر تلقینات هیپنوتیسم کننده می شود
- توجه گزینشی تر از معمول می شود شخصی که به او گفته می شود فقط به صدای هیپنوتیسم کننده گوش دهد تمام صداهای دیگر را ناشنیده می گیرد
- تخیلات غنی به آسانی بر انگیخته می شود ممکن است شخص فکر کند در زمانی و مکانی دیگر در حال تجربه های دیگری است
- واقعیت آزمایی کاهش می یابد و تحریف واقعیت پذیرفته می شود شخص هیپنوتیسم شده ممکن است بی چون و چرا تجربه های موهومی را بپذیرد
- تلقبن پذیری افزایش می یابد ، اصولا هیپنوتیسم شدن شخص منوط به این است که شخص تلقین پذیر باشد اما اینکه تلقین پذیری افزایش می یابد خود موضوع بحث بر انگیزی است البته مختصری افزایش هست اما نه چنان که دیگران تصور می کنند
- در اغلب موارد فراموشی پس هیپنوتیسمی دیده می شود کسی که بسیار هیپنوتیسم پذیر باشد با دریافت دستور همه یا قسمتی از وقایع جلسه را فراموش می کند و با صدور علامتی که قبلا تعیین شده همه ی خاطرات جلسه را به یاد می آورد
با هیپنوتیسم می توان در افراد پاسخ های حرکتی ایجاد کرد مثلا به شخص تلقین شود که دستش خشک شده و شخص عملا نخواهد توانست دست خود را حرکت دهد یا اگر حرکت دهد بسیار سخت این کار را انجام خواهد داد .
در هیپنوتیسم می توان از توهمات مثبت و منفی استفاده نمود توهمات مثبت یعنی صدای یا چیزی که وجود ندارد را شخص ببیند و توهمات منفی یعنی چیزی که وجود دارد و قابل درک است را شخص درک نکند از توهمات منفی می توان برای مهار درد استفاده نمود مثل سوختگی یا شکستگی نه آنکه درد به کلی متوقف شود بلکه آن را می توان کاهش داد .
بسیاری از تغییرات رفتاری مورد نطر را می توان از طریق تلقینات پس هیپنوتیسمی ایجاد نمود و حتی بسیاری از توهمات را نیز می توان ایجاد نمود بطور مثال به آزمودنی گفته شده بعد از بیدار شدن از حالت هیپنوتیسم خواهد دید که خرگوشی در دست دارد و آن را نوازش می کند و خرگوش می پرسد:
« ساعت چند است ؟ »
دیدن و نوازش خرگوش برای بسیاری از آزمودنی ها امری عادی است اما زمانی که متوجه می شوند وقت را دارند اعلام می نمایند شگفت زده می شوند و سعی می کنند رفتار خود را توجیه کنند :
« راستی ببینم کی از من پرسید ساعت را پرسید ؟ شاید بی معنا باشد اما مثل اینکه خرگوش از من پرسید اما خرگوش که حرف نمی زند !!!!!!!»
و اما مفهومی که در محافل روانشناسی امروزه بحث برانگیز می باشد و برای خود من بسیار فابل تامل و تعمق می باشد مفهوم ناظر پنهان می باشد دکتر هیلگارد متوجه شد:
در بسیاری از افرادی که هیپنوتیسم می شوند بخشی از ذهن که خارج از حیطه ی آگاهی است ظاهراٌ نوعی نظارت کلی بر تجارب او دارد یافته به شرح زیز است :
« دکتر هیلگارد در شرایطی شگفت انگیز موفق به کشف دو فرایند هیپنوتیسم شد در کلاس برای نمایش عملی هیپنوتیسم ، آزمودنی مجرب و تصادفاٌ نابینایی را ،انتخاب کرده بود .
هیلگارددر آزمودنی ، ناشنوایی ایجاد کرد و به او گفت زمانی قادر به شنیدن خواهی شد که دستی بر شانه ات گذاشته شود .
آزمودنی که تماس خود را با جهان خارج از دست داده بود ، حوصله اش سر رفت و شروع کرد به فکر کردن درباره ی چیزهای دیگر .
هیلگارد به شاگردانش نشان داد که این آزمودنی از پاسخدهی در برابر صدا و صحبت به کلی ناتوان است ، اما بعد این سوال پیش آمد که آیا آزمودنی واقعا تا این اندازه که فکر می کنیم فاقد پاسخدهی است ؟
هیلگارد با صدای آرامی از آزمودنی پرسید :
« با اینکه در حالت ناشنوایی هیپنوتیسمی هستی ، ممکن است چیزی در وجود تو هنوز قادر به شنیدن باشد ؟اگر چنین است ، لطفا انگشت سبابه ات را بلند کن »
و در برابر حیرت حاظران و حتی خود آزموددنی هیپنوتیسم شده ف انگشت وی بلند بلند شد .
در این موقع آزمودنی اظهار داشت می خواهد بداند قضیه چیست ؟ هیلگارد دستی بر روی شانه ی آزمودنی گذاشت تا بتواند بشنود و به وی قول داد که بعداٌ ماجرا را توضیح خواهد داد، در عین حال از آزمودنی پرسید که آیا چیزی به خاطر می آورد یا نه .
آزمودنی توضیح داد تنها چیزی که به خاطر دارد این است که همه جا سکوت بود بعد حوصله اش سر رفت و شروع کرد به فکر کردن دربارهی مسّله آمار ، و آنگاه احساس کرد انگشت سبابه اش بلند شد و بنابراین ، خواست علت را بداند .
سپس هیلگارد به آزمودنی گفت :
« می خواهم از آن قسمت از وجودت که به من گوش داد و موجب شد اگشت سبابه ات به حرکت کند گزارشی بشنوم »
و اضافه کرد که خود آزمودنی قادر به شنیدن گفته های خودش نخواهد بود ، معلوم شد که این بخش دوم از آگاهی آزمودنی تمام آنچه را که که اتفاق افتاده بود شنیده و می تواند آن را گزارش دهد .
هیلگارد برای برای توصیف این شاهد مستقل ، استعارهی مناسبی یافت « ناظر پنهان » (هب ، 1982،صفحه ی 53 )»
ملاحظه میکنیم که استعاره ی ناظر پنهان به یک ساختار ذهنی اشاره دارد که بر تمام رویدادها نظارت دارد از جمله رویدادهایی که شخص هیپنوتیسم شده هشبارانه از آن آگاه نیست وجود ناظر پنهان در بسیاری از آزمایشها تایید شده هیلگارد و همکارانش این پدیده را با تجارب روزمره ی زندگی مقایسه می کنند که شخص دقت خود را میان دو تکلیف تقسیم می کند مانند رانندگی و صحبت کردن بطور همزمان ، یا ایراد سخنرانی و همزمان با آن ارزیابی کیفیت سخنرانی خود .
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست
در من اینسان خودنمایی می کند
ادعای آشنایی می کند
کیست این گویا و شنوا در تنم؟
نظرات ()
فلسفه ی یونان نوعی فلسفه ی خطی است که مبدا و انتها دارد ، نقطه ی شروع و پایان دارد ولی فلسفه ی شرق همواره برایم جالب توجه بوده ، شرق و غرب نه از نقطه نظر جغرافیایی که از نظر نوعی نگرش به عنوان مثال : فلسفه ی هند یک حرکت دورانی دارد انگار گردبادی ست خطی دایره وار از حیات بشری چنین خطی منعکس کننده ی سمسارا یا تموج حیات می باشد .....
نشان دور و تسلسل زندگی و اعتقاد به تناسخ یعنی زندگی قبلی و بر اساس شیوه ی طبقاتی یا کاست .
فلسفه ی هند بیشتر جنبه ی تمثیلی دارد که حتی در مراقبه نیز قابل روئت و درک است یکی از تمثیل های جالب توجه هند در مورد انسان است به این شرح که :
درخت زندگی ریشه در ناشناخته دارد که زندگی های پیشین آدمی است این درخت مثل همه ی درختها شاخه و برگ و میوه دارد .
تنه ی آن بدن انسان است شاخه ها و برگها و میوه ها اعمال انسانی ،یک پرنده ، آرام بالای درخت نشسته است که روح آدمی ست ،خویشتن مطمئن و با وقار انسان است .
یک گنجشک نا آرام مدام از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرد ، به میوه های شیرین و رسیده و میوه های کال درخت نوک می زند به درختان دیگر سرک می کشد بی قرار و نا آرام است ،این گنجشک نا آرام نفس اماره است ،هوس آدمی ست ،خدا کند پرنده ی بزرگ و آرامی که بر سر درخت نظر گنجشک را جلب کند و رو به او به پرواز درآید و در سایه ی آن بیارمد و آرامش یابد .
این تمثل با روانشناسی یونگ قابل تطبیق است در واقع دنیای ناشناخته که ریشه ی درخت در آن است ناخودآگاه ماست و به قول یونگ ناخودآگاه قومی و بشری ، خود درخت « من یا خودآگاهی» انسان است و پرنده ی مطمئن در واقع من برتر انسان است و اما گنجشک بی قرار من حیوانی انسان است .
اگر من برتر زمام من حیوانی را و من یعنی ما را در اختیار بگیرد و .........
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
انسان درخت روشنگری و بیداری ست ولی افسوس ...........
نظرات ()
به حباب نگران لب یک رود قسم !
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت ....
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
و وای از غبار عادت ...
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد...
به اشک جاری یک چشم قسم !
به حباب نگران لب یک رود قسم !
غصه هم خواهد رفت ، غصه هم .....!!!!!!!!
نظرات ()