او می آید

از غبار کوره راهها ی خاکستری می آید
لحظه های خاکستری را رج می زند !
با تنی آغشته به خون !
در دستهایش همه نیلوفر
با آوای روز الست  
و رادیش پر قو  !
من ها همه خالی از من !
خالی  از رنج بود ونبود !
او می آید از کوره راه های خاکستری
وما باید از خود عبور کنیم !
عبوری سخت عاشقانه
و او لحظه های خاکستری را رج می زند

/ 5 نظر / 5 بازدید
لیلی

سلام فریبا جان[گل] ممنون از حضورت[گل] بر جاده های انتظار دوست ، گل یادش میشکفد.. شاد باشید[گل]

سلام عزیز شعر قشنگیو انتخاب کردی خوبه که اسم شاعرشم می نوشتی با احترام -آرش

مهرآئین

به قول سهراب:"روزی خواهم آمد وپیامی خواهم آورد...دررگها نور خواهم ریخت وصدا در خواهم داد....."

نیما

به امید ان روز. و اما... شاید مرگ غم. لا اقل شاید. پیش من بیا!!![گل]