سلامی دوباره ......شاید

 

قلم من قلمی ست پیر و فرسوده نه از چرخش زمان که از  اندوخته ها و تجربه های دور و نزدیک .

قلم من آغشته به مرکب عشق و صفا است جوهرش صمیمیت ، اندوخته هایش همه نیکی و نوشته هایش همه وفا است .تلاش کرده ام که با مرکب دل بنویسم که هر چه از دل برآید بر دل نشیند ولی نمی دانم چرا گاهی بر دل ننشست خجری شد و بر قلبی نشست و من ماندم حیرانی و افسوس !

شاید مرکب  دلم سیاه شده و یا از دل نمی نویسم ، نمیدانم .......!!!!!!!!!!!!!!

دلم می خواهد کتابی را شروع کنم و به انتها برسانم کتابی از خوبی و عشق که همه باور کنیم که به چشم بیگانه به یکدیگر نگاه نکنیم تا رنج دیگری را  رنج خودمان باشد تا جنگ و دشمنی و کینه و نفرت بی معنا شود و خوبی و عشق و گذشت حکمفرما شده و بدی از پای در آید .

می گویند آسمان همه جا آبی است ولی من معتقدم که آسمان همه جا یکرنگ نیست بعضی جا ها رنگ غم به خود گرفته است و گاهی هم بی رنگ بی رنگ و یا شاید بی احساس ،ولی گاهی هم رنگ زندگی و شادی را به خود می گیرد دقیقا مثل دلهایمان .

گاهی آسمان بلند بالای سر ما رنگ تیره ای به خود میگیرد و با تمام وجود از ته دل مایل است ببارد و غم از دل آسمان چون ریگهای روان همه جا می نشیند گرچه بوی گل محمدی را با خود دارد ولی خاک زبان یکرنگی و وفایش را از دست می دهد .

به کجا می توانیم بگریزیم ؟

آیا در میان این تاریکی که هر طلوع و غروبش با زبان غم آغاز می شود می شود شاهد طنین دل انگیز فرشته ای از آسمان بود ؟

آیا روزی می رسد که صداقت با کوله باری که برشانه های نحیفش سنگینی می کند به سویمان بیاید ؟

آیا می توان مرید مکتب عشق شد و آنگاه قله ی افتخار را فتح نمود ؟

افسوس که به جای قله ها تپه هایی هستیم که ترس و نومیدی در ما ریشه دوانده .

من از لحظه های نومیدی بیزارم من از بی مهری از بی محبتی از ریا از ترس از نفرت از .......بیزارم

چشمهای پر نیازم را به آسمان به رنگ امید می گشایم آنوقت دیگر آسمان سیاه نیست این آسمان دل انسانهاست که سیاه است و خوشحالیم را از عالم خاک به ملکوت خواهم برد هوای دل  خدا ابری نیست او همیشه آفتابی ست .

سایه ی دست خدا دست لطفی ست بر سر من که یک خاطره بیش نیستم .و آنگاه احساس خواهم کرد که زندگی برای دوست داشتن است برای مهرورزی ست نه غم خوردن و بی مهری .

در هوای پاکش دمی از عشق خدا را می برم  تا عمق وجود و دوباره زمزمه می  کنم :

 که باور کرده ام و باور کن که فقط تو را دارم

 شاید آنگاه  سلامی دوباره به زندگی کنم و در هر جایی از این کره ی خاکی که باشم زندگی را دوست بدارم شاید سلامی دوباره ..........شاید

 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طارق

سلام بر شما ... ودرود بر شما باد .... ممنون که سر میزنی و خبری از کلبه ما میگیری .... یک جهان سپاس .... مطلب های زیبای شما رو ما دیر دیر از شما دریافت میکنیم..... از گفته های زیبای خودتون ما رو هم مستفید کنید .... یا علی مدد ..

آریا

زیبا می نویسید[لبخند][گل]

پرویز

[گل]..درود بر شما دوست گرامی..[گل] ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: وبلاگ پرویز با دو پست جدید آپ شد: 1-فرمان اقرا و سواد پیامبر 2-شوخی با شخصیت ها ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: حضور و نظر شماعزیز باعث دلگرمیست

mina kiani

من آغشته به مرکب عشق و صفا است جوهرش صمیمیت ، اندوخته هایش همه نیکی و نوشته هایش همه وفا است .تلاش کرده ام که با مرکب دل بنویسم که هر چه از دل برآید بر دل نشیند ولی نمی دانم چرا گاهی بر دل ننشست خجری شد و بر قلبی نشست و من ماندم حیرانی و افسوس [گل]

mina kiani

قشنگ می نویسی فریبا جون[گل][گل][گل]

طارق گادلی

سلام و درود بی کران بر شما باد و درودی دیگر بر محمد و آل محمد .... من اگه افتخار بدین شما رو لینک کنم ... و با شما همسایه بشم ... یا علی مدد .. به امید دیدار آقا ...

mina kiani

[گل][گل]

فواد

چقدر تلخ گریه می کرد... چقدر شیرین می خندید... او انگار در شعرهایش نمک پاشیده اند !!